هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )
269
سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )
چهار فرشته گواهى دهند كه خداوند ترا فرستاده است . ام سلمه سخن خود را پى گرفت و گفت : اى رسول خدا ، پسر عمو و پسر عمهات بدرفتارترين مردم نسبت به تو نبودهاند . ابو سفيان بن حارث پسر عموى پيامبر نيز گفت : به خدا سوگند يا به من اجازهء پيوستن خواهد داد يا من دست پسرم را مىگيرم و در بيابان روان مىشوم تا از گرسنگى و تشنگى بميرم . پيامبر دلش به حال آن دو سوخت . على به ابو سفيان گفت : از روبرو به نزد آن حضرت برو و اين سخنان را كه برادران يوسف گفتند به او بگو : به خدا سوگند كه خداوند ترا بر ما برگزيده است . پيامبر ( ص ) نيز فرمود : امروز سرزنشى بر شما نيست . ابو سفيان بن حارث اشعارى سرود و ضمن آنها از رفتار گذشتهء خود پوزش خواست ، كه از جملهء آنها دو بيت زير است : « بجان تو من روزى كه پرچم را بدست گرفتم تا سپاه لات بر سپاه محمد چيره شود . همچون شبروى سرگشته بودم كه تاريكى شب او را فراگرفته ، و حالا زمانى است كه راه يابم و هدايت شوم » . ( 1 ) هنگامى كه پيامبر ( ص ) به ظهران رسيد ، عباس بن عبد المطلب با خود گفت : بدا به حال قريش ، به خدا سوگند اگر محمد در شهرشان به ايشان حمله برد و به زور وارد مكه شود قريش براى هميشه نابود شده است . سپس بر استر سفيد پيامبر سوار شد و حركت كرد تا بلكه كسى را كه بسوى مكه مىرود بيابد و آنان را از جاى پيامبر با خبر سازد ، شايد به نزد آن حضرت بيايند و از وى امان بخواهند . در همان حال كه مىرفت صداى ابو سفيان را شنيد . قريش او را فرستاده بودند تا براى آنان دربارهء پيامبر ( ص ) اطلاعاتى بدست آورد . حكيم بن حزام و بديل بن ورقا نيز همراه او بودند . هنگامى كه عباس صداى او را شنيد گفت : اى ابو حنظله . ابو سفيان او را شناخت و گفت بله اى ابو الفضل . عباس گفت : واى بر تو ، اين رسول خداست كه به همراه ده هزار رزمنده آهنگ شما دارد . ابو سفيان گفت : پدر و مادرم فداى تو باد ، آيا راه چارهاى هست ؟ گفت : آرى ، پشت سر من بر اين استر سوار شو تا تو را